|
|
|
|
|
چه قدر این روز ها احساسات عجیبی دارم، اما برای تو خوانندهی این وبلاگ، احساسات عجیب من چه جذابیتی میتواند داشته باشد؟ که تو هر روز بیش از دوازده نفر را میبینی که احساسات عجیبی دارند و حتما این که کسی احساسات عجیبی داشته باشد، نکتهی قابل تاملی در زندگیات نیست. اگر هم احساسات عجیب من برایت جذابیتی داشته باشد، یا هنوز دورهی دبیرستان را تمام نکردهای، یا در دنیای بیرون با من آشنایی داری و بدت نمیآید بدانی آدمی که هر از چند گاهی او را میبینی، در تنهایی خودش، چه احساسات عجیبی دارد. این روز ها تقریبا روزی یک جلد کتاب میخوانم. و چه قدر این موضوع نگرانم میکند. کتاب طرحی از یک زندگی، نوشتهی پوران شریعترضوی را دیشب تمام کردم، کتاب سنفونی روستایی، نوشتهی آندرهژید را، پریشب. حسرت میخورم از روزهای هدر رفتهای که در آنها کتابی نخواندم، ولی کتاب خواندن هم، خوشحالم نمیکند. برعکس. سرم داغ میشود، عصبی میشوم، شبها به سختی خوابم میبرد و در میان خواب، بدنم بدون اختیار، به سرعت حرکت میکند. مثلا ناخودآگاه و به سرعت، پاهایم در شکمم جمع میشود و من از خواب میپرم. احساس میکنم باید زندگیام را، کارم را، دانشگاهام را و حتی خانوادهام را رها کنم و فقط بخوانم. بخوانم و بخوانم. البته خانوادهام را نه. چرا که خانواده ارزشمندترین و پاک ترین احساسات انسانی را نثارم میکند. فکر میکنم انسان بودن معنیای جز فهمیدن نداشته باشد ولی این فکر، مرا پیش خودم شرمنده میکند. چرا که فهمیدن، خود چه میتواند باشد؟ و آیا اصلا ممکن است که بشر چیزی را بفهمد؟ نمیدانم. فقط میدانم کم کم دارم در سبک زندگی مخصوص به خودم، جا می افتم. هر چند دقیقا نمیدانم سبک زندگی مخصوص من چه مختصاتی دارد... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی بیشتر از سنت می فهمی، هم سن و سالات دیگه باهات حال نمی کنن، بزرگترا هم بازیت نمی دن. اون وقته که... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی خیلی بی رحمه. خیلی خالیه. خیلی خسته کنندس. آدم حتما باید برای ادامهی زندگی به خودش دروغ بگه. باید همش مسائل بی اهمیت رو برای خودش مهم جلوه بده تا بتونه زندگی رو ادامه بده. وگر نه اگه زندگی حیوانیش هم تموم نشه زندگی انسانیش حتما تموم میشه. مثلا باید سردبیر شدن توی مجلهای که داره توش کار میکنه رو برای خودش اون قد بزرگ کنه تا تلاشش و زندگیش یه معنایی بگیره. به نظر من همهی ما آگانه یا نا آگاهانه همین کار رو انجام میدیم. حالا یکی سردبیر شدن رو برا خودش بزرگ میکنه، یکی درس خوندن رو، یکی روابط عاطفیش رو و یکی دیگه هم یک چیز دیگه رو. ولی تمام این اهمیت پیدا کردنها غیر واقعی هستن و کارکرد مشترکی دارن که همون معنی بخشیدن به زندگیه. نکتهای که من میخوام بگم اینه که تو این روند ما اینقدر این بهانه ها رو بزرگ میکنیم که حتی روی کیفیت زندگیمون تاثیر منفی میذاره. یادمون میره اینارو خودمون بزرگ کردیم تا زندگیمون معنی بگیره و این قدر برای رسیدن بهشون دست و پا میزنیم که دیگه نمیتونیم از لحظههای زندگیمون لذت ببریم. مثلا اونقدر به سردبیر شدن فکر میکنیم و روش انرژی میذاریم که یادمون میره میشه یک قسمت هر چند کوچیک از معنی بخشیدن به زندگی رو از چایی خوردن و چرت و پرت گفتن به دست آورد. برای اینکه این اتفاق نیفته فقط باید یک کار ساده کرد. کافیه ارزش واقعی این دروغ ها رو فراموش نکینم. یادمون نره همهی این دروغها بهانههایی بودن که ما زندگی شاد تری داشته باشیم و هر وقت دیدیم دارن از شادی ما تو زندگی کم میکنن بریزیمشون دور یا لااقل اصلاحشون کنیم و یک دروغ دیگه به خودمون بگیم. به همین سادگی.
پ.ن: جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فرید |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم دی 1390ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
چه قدر استرس دارم این روزا. مدام دارم تو اتاقم قدم می زنم. از در تا کاناپه، از کاناپه تا در. برای بنیاد خیریهای که باهاش همکاری میکنم مشکل جدی پیش اومده. یعنی اول مجوز بر پا کردن یه کار رو بهمون دادن ولی بعد لغوش کردن. از یه طرف به همه گفتیم تو این برنامه شرکت کنید، از یک طرف اجازهی برپایی برنامه رو نداریم. حالا شدیدا اعتبارم رو در خطر میبینم. از طرفی کارم یه کم زیاد شده تو نشریه. نشریهی ما جوریه که یک مدت زیادی اصلا هیچ کاری برا انجام دادن وجود نداره، بعد یک دفعه کلی کار میریزه سرت و همش باید جواب بدی که هر کدوم از کارها تو چه مرحلهای هست. دانشگاه رو هم که دیگه نگو. هیچی درس نخوندم. البته از پس درسا بر میام، نشریه هم اگر چه حجم کار زیاده، ولی در کل خوش میگذره. بالاخره کار سخته دیگه، مرد هم اگه کار نکنه میپوسه. فقط نگران اعتباری هستم که پای بنیاد ریختم. اگر فردا هم مجوز جور نشه خودم تمام قد وارد کار میشم و سعی میکنم جمع و جورش کنم. من میتونم.
پ.ن: خدا این دل روشن و اعتماد به نفسو از ما نگیره، والا. |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم دی 1390ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی ساده است. من تنهام تو هم تنهایی اگر کنار هم باشیم هیچ کدوممون تنها نیستیم.
پ.ن: نمیدونم چرا معادلهی بالا هیچوقت حل نمیشه. |
||
|
+
نوشته شده در سوم آذر 1390ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
های! کی تو ده خوابه
|
||
|
+
نوشته شده در هفدهم آبان 1390ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب گروهی از هم نوعان من با آرامش و امید عجیبی می خوابن. تازه اگر هیجان زیادشون بهشون اجازه ی خوابیدن بده. حتما از شادی نمی دونم باید چه کار کنن. چه مادرایی که امشب تا صبح با پسر از دست رفتشون صحبت می کنن و از روز های خوب فردا براشون حرف می زنن. چه جوونایی که احساس می کنن الآن خوشبخت ترین آدم های روی زمینن و روزهای پر از شادی و نشاط رو جلو چشمشون می بینن. چه بچه هایی که دقیقا درک نمی کنن چه اتفاقی افتاده ولی می دونن باید خوشحال باشن و بالا پایین بپرن. دست های شکری که به آسمون بلند می شه، اشک های شوقی که روی زمین ریخته می شه، امیدی که تمام شهر رو پر می کنه داره می گه یه اتفاق با شکوه افتاده. آره، سرهنگم رفت پی کارش.... پ.ن: دیرگاهی است که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمی خواستم رابطمون این شکلی که می خوام بکنمش بشه. خودت خواستی. هیچ کدوممون از شرایطی که از فردا پیش میاد آسیب نمی بینیم، فقط یه کم از شادی هامون کم میشه و بیشتر می فهمیم داریم تو چه جهانی زندگی می کنیم. همین...
پ.ن: متن بالا اصلا عاشقانه نیست. کاملا مربوط به زندگی عادیه. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا صبح سفری ۹ روزه به رامسر در قالب اولین ماموریت کاریم خواهم داشت. فکرشو بکنید ۹ روز بین ۶۰۰ تا دانش آموز اول دبیرستانی، چه شاهدستانی بشه!!! مثل دوران تحصیلم ذوق و شوق دارم. بریم ببینیم مسئول بودن تو اردو چه مزه ایه...
پ.ن: ۱۶ مهر تولده مهربده، کاش می تونستم تولدشو یه جور دیگه بهش تبریک بگم، چون تو سفرم باید بهش پیامک بزنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم مهر 1390ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط محزون
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ۳۱ شهریوره. سالروز حمله نظامی ارتش عراق به ایران. با احترام به تمام شهدا، آزادگان، جانبازان و رزمندگان کشورم.
پریشب رفتم تو اتاق مدیر واحد. فهمیدم قسمت ما به دلیل تاخیر چند ماهه در آماده سازی شماره جدید مجله در آستانه ی توبیخ جدی قرار داره. دلم نیومد قسمتمون با بحران مواجه بشه. من که تا امروز یه پیاده ساز و گزارش نویس ساده بودم قول دادم تا آخر مهر مجله رو تحویل بدم. اونم مجله ای که فقط ۴ صفحش بسته شده. می خوام برای امید داشتن و سخت تلاش کردن به تبعات مثبت انجام این کار فکر کنم. اگر نشریه تا آخر مهر آماده بشه من جای آقای «کودک» می رم اردوی رامسر. یک اتاق مستقل هم گیرم میاد. تازه احتمال عوض شدن مسئول قسمت نشریات هم کم تر می شه. اصلا دلم نمی خواد آقای «بد اخلاق» مسئول واحد نشریات بشه. کار کردن باهاش خیلی سخته. از یکشنبه تمام تلاشم رو برای آماده شدن به موقع مجله می کنم. من آدم کوچیکی نیستم. قطعا ۵ سال دیگه جایگاهم از خیلی از همکاران فعلیم بالاتره. حتی یک درصد هم به این موضوع شک ندارم. اصلا وقتی آقای «بد اخلاق» رو می بینم به آینده امیدوار می شم. اگر اون تونسته به این جایگاه برسه قطعا جایگاه آینده من بالاتر از اونه. من قواعد بازی رو خوب بلدم. حالا نوبت بازی کردنه. یه نراد هیچ وقت حریفش رو کوچیک نمی بینه، ولی می دونه چه جوری تاس بریزه تا جقت شیش بشینه. همین که آقای «حکیم باشی» بهم اعتماد کرده یعنی توانایی انجامش رو دارم. پس پیش به سوی پیروزی... پ.ن: پیاده سازی یعنی تبدیل مصاحبه ی صوتی به متن مناسب برای چاپ. |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط محزون
|
|
||